آخرین سروده ام

           بنام آنکه هستی شیدای اوست

قرار بود سفری به مشهد بکنیم ولی پنداری خدا ما رو بسوی خود فرا خوانده.و دیروز برای حج عمره ثبت نام کردیم.اولین باره اگه عمری باقی بود به حج میرم.

آخرین سروده ام:

باشد آن روزی بیاید جای خالی مرا در دل ببینی

حسرت دیدار من را همچو داغ و آرزو بر دل ببینی

باشد چرخ روزگار بر گونه ای دیگر بچرخد

جای من را تو بگیری دیگری بر گونه ای دیگر بچرخد

باشد آن روز گرفتاری و رسوایی و شیدایی بیاید

عشق آتش زن به عالم در برت گیرد و دریایی بیاید

باشد گردی مبتلا بر سیل اشک و آن تو را هرگز نبیند

هرچه فریاد بزنی احوال دل را او تو را هرگز نبیند

باشد در این گیر و دار تو یادی به آبتین بیندازی

مزارش آیی و سفره دل بگشاده پیش آبتین اندازی

باشد عشق را این چنین ایزد بیاموزد به تو

با دگرگون کردن گردش گردون او بیاموزد به تو

باشد روز محشر کبری عشاق را جدا از غیر کنند

اهل عشق را احترام کرده و آقا و بزرگ غیر کنند

پی نوشت: این شعرمو در ف ی س ب وک مم گذاشتم.برای او هم نوشتم.

دعایم کنید

                   بنام آنکه هستی شیدای اوست

برای او که پس از سالیان دراز در فیسبوک دیدمش و به هم ریختم.همون که همه چیزمو فقط برای اون میخواستم.اون که هنوزم در وجودم جاریه و چشامو خیس کرد.چند روزیه قلبم درد گرفته و تلاش میکنم این احساسو مهار کنم مبادا فرزندانم یتیم شوند.دیگه مثل سابق (جوونیام) نیستم گاهی مرگو نزدیکی خودم احساسش می کنم.بخصوص وقتی به قلبم فشار میاد.

این روزا تنها هم هستم و همسر و فرزندانم به شهر همسرم رفته اند.

شعر مال خودم نیست خواننده اش هاتفه.

خطاب به او:

به من این بختو ندادی تا گرفتار تو باشم

اینقدر بمیرم از تو تا تودنیای تو جا شم

سهم من از تو همینه یه نقاب بی صدا شم

سهم من از تو همینه وسط بازی رها شم

نمی تونم تا همیشه پشت این نقاب باشم

تو به اندازه طغیان من قد حباب باشم

من همه هراسم اینه منو بازنده بدونی

حتی در موقع مرگم تو به سوگم ننشینی

این عید روز توست

                                        بنام خدای علی(ع)

 

نیمه شب و دم دمای سحرست و روز میلاد علی

بس مبارک سحرست و پرشور سالروز میلاد علی

بنگر به چهره شکسته ام، به این موهای سپیدم

تو ببین،ببین حسرت وصال و خواسته های سپیدم

آه که به انتظار وصل تو همه جوانی ام گذشت

نشاط و شور من برفت،دور جوانی ام گذشت

پاسخ عشق من چه شد؟مزد صفای دل چه شد؟!

آن همه ذوق و مستی ام،حاصل اشک من چه شد؟!

۲۲ سال گذشت از آن شروع عشق آتشین

سوز جگر، شباب من، از آن عشق آتشین

نخواستی جام تو را سر کشم ای معشوق من

در برت آسوده شوم ز این فراق معشوق من

چه مینویسی آبتین! ببین این عید روز توست

رها بکن این قصه را، بخند که این روز، روز توست.

((سروده شده در تاریخ۸۹.۴.۵))

برای او که با عشق بیگانه و با قساوت آشناست

                            بنام آنکه هستی شیدای اوست

الهی نسوزی تو خواستی بسوزم

گذاشتی که هر شب به ره چشم بدوزم

من از گریه هر شب یه دریا میساختم

همه زندگیمو به چشمات میباختم

صدای دلم روتو نشنیده رفتی

خراب تو گشتم کلامی نگفتی

تو را میسپارم به دست خدایم

فقط او شنیده همیشه صدایم

چقدر عاشقانه برات گریه کردم

تو هرگز ندیدی به لب آه سردم

تو با بیوفائی به خاکم نشوندی

من ساده دل رو به غربت کشوندی

نمیبخشمت من ببین روزگارم

ببین از جدائی چه بر سینه دارم

تو را میسپارم به دست خدایم

فقط او شنیده همیشه صدایم

 

پی نوشت: از شاعر این شعر عذرخواهی میکنم که بنا به وصف حالم برخی جاهای شعر رو تغییر دادم.اولین بار که این شعرو شنیدم حسابی گریه کردم.با این شعر بارها گریسته ام خواننده آن هم واقعا زیبا خونده خیلی هنرمندانه.

سخنانی با سحر

                                بنام خدائی که عشق را آفرید


 سالروز میلاد پیامبر(ص)  و تولد فرزند پاکش امام جعفر صادق(ع) مبارک باد

******************************************************


آآآآآآآآآآآآآآآآآآه.راستی در الهی نامه حسن زاده آملی که مدعی عرفانه خوندم که (آه) اسم اعظم خداونده و من اینجا ناخودآگاه از اعماق سینه ام این آه را گفتم و نوشتم و خدا داند چقدر برای وصال تو آه کشیده بودم.بماند.

آی سحر که با نام sara اومدی و کامنت و دشنام و توهین و تهمت و... برایم نوشتی.اولین بار که خاطرات عاشقانه ام رو تحت عنوان(به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت) در وب قبلیم که لینکشم اینجا هست مینوشتم با نام (مهیار) اومدی در قسمت 19 خاطراتم و نوشتی: ((در وبلاگمو تخته کنم مفت نمیارزه و شرابخوارم و چاقوکشم و...)) یکی از دوستانم گفت:مهیار اسم پسره زیر بار نرفتی. منم گفتم اسم پسره.به من میگفتی که معلومه که اونی که تو دانشگاه شریف و امثالهم درس خونده از تو با شخصیت تره.معلومه اونکه دانشگاه رفته از تو با شخصیت تره.خودتم دانشگاه رفتی و از قضا همون دانشگاهی که همسربانو میرفت.ولی تو کامنتات کلمه(توجیه) رو  2 بار نوشتی(توجیح) غلط و قولوط بسیار داشتی حتی نمیدونستی مهیار اسم پسره و این نامو مستعار برای خودت انتخاب کرده بودی. چند بارم با همین عنوانsara اومدی دشنامم دادی البته در خاطرات دیگرم و یه نام دیگه هم استفاده کردی که تو کامنتا پیداش میکنم.بگذریم...

زیر بارم نرفتی که سحری.ولی من میدونم که خودتی.میدونم که چرا هویتتو پنهان میکنی زیرا که بجز شرمساری و روسیاهی چیزی نداری و حرفی بجز دشنام و تهمت برای نوشتن نداری.

برای تو و به خاطر تو و عشقت هزینه های بس سنگین و گزافی پرداختم.آبرومو؛ احتراممو؛ شعورمو؛ وجهه اجتماعیمو؛ نفسمو؛ جونمو؛ سلامتیمو همه رو برای رسیدن به تو دادم.نتونستم درس بخونم و دانشگاه برم چون بجز تو به هیچی دیگه نمیتونستم بیندیشم.ولی تو چی جواب این عشق پاک و بی غل و غشو دادی؟ چی دادی؟ اوراق سینمو نگه داشته ام برای خدا تا روز قیامت بررسی کنه میدونم؛ یقین دارم که اونروز خواهد امد.یقین دارم.

دیشب  هنگامه نماز صبح بود احساس کردم میخوام بمیرم.تو اون حس نمیدونم چرا ناخود آگاه لبخندی بر لبانم نشست خوشحال شدم.خدا رو دوست دارم زیرا که در این دنیا همیشه مظلوم بودم.این احساس مردن چند بار دیگه سراغم اومده بود تا خود مرگم رفته ام ولی لبخند رو لبانم ننشست.

همه اشتیاق زندگی و هیجانمو فرو ریختی.تو کامنت اولینت گفتی وبلاگم مفت نمیرزه ولی چرا 4 ساله هنوز مطالبم رو میخونی؟ مگه نگفتی مفت نمیرزه؟!!! داستان عاشقی ام که مربوط به تو بود که تو وب قبلیم تموم شد چرا هنوزم میای؟!!! میدونی هیچی برام باقی نذاشتی.سرخورده ام کردی.هیچی برای زنده موندن نداشتم.زخمهای عمیقی که بر سینه ام گذاشتی هنوزم باقیه و تا خود گور با خود از تو بیادگار خواهم داشت.این مطالبو همه رو فی البداهه دارم مینویسم.آدمی مثل من با اینهمه خاطره احتیاجی به چرک نویس نداره.من همون بی سواده هستم همونی که بی سوادش میدونستی. همونی که قابلش نمیدونستی همونی که 6 سال برای تو خون خورد.تحقیر شد دشنامها از خیلی ها که سرشون به تنشون نمیرزید شنید و دید.گریوندنم.گریوندی منو. تو محل شهره بودم منو پسر دونده مینامیدند.خودت میدونی چرا و تو خاطراتمم نوشتم چرا.همه دخترا منو میشناختند پسرا هم منو میشناختند.هر شب برای تو گریستم.هیچی برام باقی نذاشتی بیهوده بودم. کاملا بیهوده دختری دیگه اومد بنام سارا همون نامی که تو خودتو با اون نام جا میزنی. همونیکه خاطراتمو با او هم نوشتم.ولی او برای من عشق نبود.اشتیاق نبود.همه چیز نبود.او فقط بود. گاهی میندیشم که تو پست تر بودی یا سارا.به نتیجه نمیرسم.نمیدونم کدومتون پست تر بودید.خودت بگو کدومتون؟؟؟ در همین زخمهای کاری غوطه ور بودم ناگهان همسربانو پیدا شد و منو احیاء ام کرد.منو ساخت عشقو دوباره ایجاد کرد.با گریه هایم گریست.زخمهایم را پانسمان کرد ولی خوب نشد ولی جلوی تعفنشو گرفت تا برای چند صباحی باقی بمونم.

هرآنچه که ازم دریغ نمودی او برایم گذاشت.عشق محبت دوستی گذشت.باورم کرد و گفت تو دانش بالائی داری.تحصیلات آکادمیک برایش بیشترین اهمیت رو داشت ولی همه رو به وجود من باخت.

اکنون منم و او و 2 تا دسته گل بسیار دوستش دارم. راستش... راستش... راستش به اعماق قلبم که میروم میبینم هنوزم آثار عشق تو باقی ست ولی خیلی وقته بهش توجهی نکردم تا قیامت منمو تو و بابات.همون بابات یادته باهام چیکار کرد؟


راستش میخواستم بگم که من هرگز همسرمو نمیبازم و هرگز به او خیانت نخواهم کرد.من از جنس دلشکنندگان نیستم من اونی رو که تمام خواسته هاشو تو وجودم یافت نابودش نمیکنم.من؛ تو نیستم. راستش این قهرو آشتی هامون و اختلافاتی که پدرش برامون میسازه هر کی دیگه بود ریشه زندگیشو از بنیاد میکند ولی ما رو نمیتونه زیرا که نه من و نه همسربانو از جنس شماها نیستیم.

آری اوراق سینه ام رو سپرده ام به خدا.نگو که سحر نیستی بگی عزیزترین شخص زندگیتو در نظر میگیرم و از خدا میخوام به حقی که به گردنت دارم تو رو سوگوارت کنه.شهامت داشته باش و با نام خودت کامنت بنویس با نام خودت سحر.منتظر باش تا کامنتاتو سر فرصت دسته بندی و همه رو یه جا آپ کنم

خیلی مطالب رو ننوشتم که اگه مینوشتم صدها وبلاگ کم میومد.

همین.