خواب عشقم
بنام آنکه هستی شیدای اوست
خوابای زیادی می بینم چند شب پیش خواب سحرو دیدم که کلی برنامه و بگو و بخند و لحظه های عالیه عالی بود... و دیشبم باز خوابشو دیدم تو خیابون بود با مانتوی سفید و کتونی سفید و دستاش توی جیب مانتوش بود و پر استرس بود ...
نمی تونم عیان تعریفش کنم احساس می کنم به مصلحت نیست ...
معذرت خواهی ... به حضور پذیرفته شدن! ، رفتن برای معذرت خواهی !، کتک ! ...، خاله ی محترمم ! ، لباس مشکی پوشیدن توله های اون یکی خاله ! ، گفتند چیزی نشده ! ، دروغ ! شاید مرگ!... خونه جایی دیگه بود !... رفته بود برای دلجویی! استرس! ... ، سرگردانی تو خیابون !... چشم تو چشم شدن توی خیابون از راه دور!... دلخوری... ، دلجویی... فصل دوم خاطرات عاشقانه !...
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 18:0 توسط آبتین
|