دردو دل

                    بنام آنکه هستی شیدای اوست

دیروز بهشت زهرا بودیم رفته بودیم سر خاک بابام

امروز  دلم گرفته. گلای سنگ قبر بابام خیلی شگفت انگیز زیاد و سرسبز شده بود.مال دیگران نشده بود گفتم بابام چون خیلی سخاوتمند بودو دست دهنده داشت خدا گلای سنگ قبرشو تا این حد زیاد کرده.داستان حاتم طایی رو خوندم به جرات ادعا میکنم بابام از حاتم طایی سخاوتمندتر بود هرچی که داشت رو میبخشید هرچی که داشت برای همین آخر عمرشم هیچی نداشت نمیذاشت چیزی دستش بمونه هیچوقت حساب بانکی نداشت توانمند بود زیاد پول در میاورد و همون لحظه هم خرج می کرد یا می بخشید هر کی پول ازش میخواست رد نمیکرد.منم تو دوران مدرسه بچه ها پشتم میگفتند این آبتین دشمنشم ازش پول قرض بخواد ردش نمی کنه.مثل بابام بودم.

البته من حسابگرم هستم ولی بابام نبود.

خسته شدم... تایپ کردن با گوشی چقدر سخته حرف زیاد دارم بقیش برای بعد...

نام پدر قفل ها رو باز می کنه

                بنام آنکه هستی شیدای اوست

چند ماه پیش خواب دیدم ماشینم تو خیابون روشن نشد یه دفعه بابام اومد و ماشینو هول داد و گفت کلاچو بگیر و ول کن  ماشین روشن شد و هی گفت برو و خودش رفت

دیروز ماشینم خراب بود بردمش تعمیرگاه تعمیرکار خوشنامه و سرش شلوغ؛ باید وقت می گرفتم و نمی دونستم و نگرفته بودم گفت وقت بگیر و بعدا بیا هر کاری کردم قبول نکرد و گفت وقت بگیر گفتم میخوام برم سر خاک بابام سریع به شاگردش گفت ماشینشو درست کنید. پدر حتی نامشم قفل ها رو باز می کنه.

یاد خوابی که دیده بودم افتادم و اشکم سرازیر شد.

اولین خوابی که بعد مرگ پدرم دیدم

            بنام آنکه هستی شیدای اوست

 

اولین خوابی که از پدرم دیدم تازه دفنش کرده بودیم یعنی بعد دو روز دفنش کردم به گمونم شب اولی که دفنش کرده بودیم بود یا شب دوم بود خواب دیدم تو همون خیابونی که برام پر از نوستالوژی عاشقیمه سحر بدو بدو اومد جلوم و با خنده گفت بابات داره گریه می کنه و می گه آبتین چرا اینجوری میکنه از کارهای تو گریه می کنه خنده ی شیطنت آمیزشو ادامه داد و یه دری رو رفت توش و بست

ازینکه دیدم از مرگ بابام خوشحاله خیلی خیلی ناراحت شدم یکی غریبه گفت بابات تو بیمارستان حالش خرابه گفتم بابام که فوت کرده خودم دفنش کردم گفت نه فوت نکرده تو بیمارستان همین خیابون داره فوت می کنه با تعجب رفتم اون بیمارستانو پیدا کردم دربون نذاشت برم تو و گفت بابات فوت کرده گفتم میخوام جنازشو ببینم و رفتم تو دیدم خوابیده نازش کردم بیدار شد و دستشویی رفت و ازم صبحونه خواست ساکشو باز کردم سجاده ای که توش بودو پهن کردم که توش صبحونه بچینم یه بیمار گفت تو اون نذار گفتم چه فرقی می کنه بابام که نماز نمی خونه بیماره رفت دوباره تو ساکو گشتم پارچه ای پیدا کردم اومدم صبحونه بذارم بیدار شدم

بیدار که شدم غم مرگ بابام به کنار ناراحت بودم که چرا از مرگ بابام سحر خوشحال شده بود!!!  داشتم فکر می کردم شاید اونجا مورد سوالش قرار دادند که بابت رفتار و مخالفتت آبتین داره زجر می کشه شاید نشونش دادند زجرامو بابام گریه اش گرفته بود نمی دونم در هر حال هنوزم واسم سواله بعدش خیلی خواب بابامو دیدم و دیدیم هنوزم که غمگینم اینقدر توی تجریش بخصوص بیمارستان شهداء بهم فشار روانی وارد شد دیگه ازون موقع که سه ماهونیم گذشته تجریش نرفتم دلمم نمی خواد برم اون فشار روانی برام کشنده ست بخصوص لحظه ی آخری که بابامو از سردخونه تحویل گرفتم و صورت ماه و خندونشو دیدم بابام خوب نمی تونست حرف بزنه دو دستشو بلند کردو گفت منو بیمارستان نبرید منو بیمارستان نبرید گفتم دارم می برمت خوبت کنم بردمش که خوبش کنند خاک بر سرشون بابام فوت شد. هی گفتم من بابامو آوردم خوبش کنید یه روز نکشید فوت کرد اگه قرار بود فوت کنه چرا بیمارستان آوردمش!!! نمی خواستم شهداء ببرم آمبولانس بی شرف گفت ما فقط اونجا می بریم دست تنها بودم برادر بزرگم خارج بود نتونست بیاد و کوچیکه که هویج بود و نمی یومد با بزرگه با ایمو هی تماس داشتم چه تصویری چه صوتی. هنوزم دلتنگتم بابا......... خوب که فکر می کنم می بینم من سه ماهو نیم بعد مرگ بابام به بابام نزدیک تر شدم عمرم کمتر شد و نزدیکتر شدم. یلدای پیش رو اولین یلداییه که بابام نیست

پدرم

.           بنام آنکه هستی شیدای اوست

 

پدرم مظلومانه از دنیا رفت و

و قلبم پاره پاره شد