بنام آنکه هستی شیدای اوست
اولین خوابی که از پدرم دیدم تازه دفنش کرده بودیم یعنی بعد دو روز دفنش کردم به گمونم شب اولی که دفنش کرده بودیم بود یا شب دوم بود خواب دیدم تو همون خیابونی که برام پر از نوستالوژی عاشقیمه سحر بدو بدو اومد جلوم و با خنده گفت بابات داره گریه می کنه و می گه آبتین چرا اینجوری میکنه از کارهای تو گریه می کنه خنده ی شیطنت آمیزشو ادامه داد و یه دری رو رفت توش و بست
ازینکه دیدم از مرگ بابام خوشحاله خیلی خیلی ناراحت شدم یکی غریبه گفت بابات تو بیمارستان حالش خرابه گفتم بابام که فوت کرده خودم دفنش کردم گفت نه فوت نکرده تو بیمارستان همین خیابون داره فوت می کنه با تعجب رفتم اون بیمارستانو پیدا کردم دربون نذاشت برم تو و گفت بابات فوت کرده گفتم میخوام جنازشو ببینم و رفتم تو دیدم خوابیده نازش کردم بیدار شد و دستشویی رفت و ازم صبحونه خواست ساکشو باز کردم سجاده ای که توش بودو پهن کردم که توش صبحونه بچینم یه بیمار گفت تو اون نذار گفتم چه فرقی می کنه بابام که نماز نمی خونه بیماره رفت دوباره تو ساکو گشتم پارچه ای پیدا کردم اومدم صبحونه بذارم بیدار شدم
بیدار که شدم غم مرگ بابام به کنار ناراحت بودم که چرا از مرگ بابام سحر خوشحال شده بود!!! داشتم فکر می کردم شاید اونجا مورد سوالش قرار دادند که بابت رفتار و مخالفتت آبتین داره زجر می کشه شاید نشونش دادند زجرامو بابام گریه اش گرفته بود نمی دونم در هر حال هنوزم واسم سواله بعدش خیلی خواب بابامو دیدم و دیدیم هنوزم که غمگینم اینقدر توی تجریش بخصوص بیمارستان شهداء بهم فشار روانی وارد شد دیگه ازون موقع که سه ماهونیم گذشته تجریش نرفتم دلمم نمی خواد برم اون فشار روانی برام کشنده ست بخصوص لحظه ی آخری که بابامو از سردخونه تحویل گرفتم و صورت ماه و خندونشو دیدم بابام خوب نمی تونست حرف بزنه دو دستشو بلند کردو گفت منو بیمارستان نبرید منو بیمارستان نبرید گفتم دارم می برمت خوبت کنم بردمش که خوبش کنند خاک بر سرشون بابام فوت شد. هی گفتم من بابامو آوردم خوبش کنید یه روز نکشید فوت کرد اگه قرار بود فوت کنه چرا بیمارستان آوردمش!!! نمی خواستم شهداء ببرم آمبولانس بی شرف گفت ما فقط اونجا می بریم دست تنها بودم برادر بزرگم خارج بود نتونست بیاد و کوچیکه که هویج بود و نمی یومد با بزرگه با ایمو هی تماس داشتم چه تصویری چه صوتی. هنوزم دلتنگتم بابا......... خوب که فکر می کنم می بینم من سه ماهو نیم بعد مرگ بابام به بابام نزدیک تر شدم عمرم کمتر شد و نزدیکتر شدم. یلدای پیش رو اولین یلداییه که بابام نیست