ماجرای ازدواجم در 17 سالگی
خب از من خواسته شد که اول و آخر وبم رو پاک کنم و در وبم عذر خواهی کنم تا از امنیت شهروندی کامل که حق هر انسانیست برخوردار باشم.البته من ابائی ندارم که اگر قصوری در مباحثاتم شکل گرفته عذرخواهی کنم و اتفاقا این باعث تزکیه نفس من خواهد شد و خدا را شکر میکنم.که مرا میخواهد بدینوسیله تزکیه نماید.بخاطر مباحثه با آخوندها معذرت میخواهم.و قول میدهم که هرگز با هیچ آخوندی مباحثه علمی نکنم تا امنیت خودم و خانواده ام از بین نرود.
********************************************
۱۷ ساله بودم.خونمون دوبلکس بود و اتاقهای خونمون طبقه دوم خونمون بود.روزی پدرم در حالیکه تو یکی از اتاقهای خونمون بود منو صدا زد.به اتاق رفتم.پدرم گفت:ببین آبتین تو دیگه مرد شدی و بزرگ شدی و موقع ازدواجته.دختری رو برات در نظر گرفتیم.فردا باید آماده باشی.فردا روز سرنوشت ساز زندگی توست.
خیلی تعجب کردم.پرسیدم:مگه فردا چه روزیه؟!!!!!!![]()
پدرم:فردا شب عروسی توئه.
با صدای بلند قهقهه ای زدم و گفتم خیلی جالب بود.
پدرم اخمی کرد و گفت: این خنده های مسخرتم باید درست کنی.
در حالیکه میخندیدم از اتاق خارج شدم و فردا صبحشم طبق معمول به قصد فوتبال با دوستان بیرون رفتم.فوتبال داغی رو بازی کردیم. و خیس عرق به خونه برگشتم.دیدم که وانتی اومده و داره تو خونمون صندلی میچینه.
در حالیکه با برادر بزرگم مثل همیشه قهر بودم نتونستم جلوی سوالمو بگیرم و از داداش بزرگم با حالت قهر پرسیدم:اینا برای چیه؟؟؟اینجا چه خبره؟؟امشب مگه مهمونی داریم؟؟!!!!!![]()
برادرم با خنده موذیانه ای گفت: عجب دومادی که نمیدونه شب عروسیشه.
یه دفعه عصبانی شدم و گفتم اینجا چرا همه چند شبیه حالشون خرابه؟؟؟همه دارند چرت و پرت میگند.
خیلی مشوش و سریع به آشپزخونه رفتم.مادرم هیچوقت اهل شوخیهای اینچنینی نبود و حرفش برای ما همیشه سند بود.چون او هرگز به ما دروغ نگفته بود.
از مادرم پرسیدم:اینجا چه خبره؟؟/امشب اینجا چه خبره؟
مادرم با جدیت همیشگیش گفت: مگه دیشب بابات باهات صحبت نکرد؟
یه دفعه احساس کردم که انگار قضیه جدیه.مامانم ازین شوخیا با ما نداشت.صدام لرزید و با خنده ای مصنوعی توام با ترس گفتم:ولی مامان من که هنوز موقع ازدواجم نیست!!!!!!
مامان:ولی بابات میگه که موقع ازدواجته.به هر حال برو بالا حاضر شو تا چند ساعت دیگه مراسم شروع میشه.
ولی من تو فکر سحــــــــــــــــــــــر بودم.دوستانی که عنایت داشتند و خاطراتمو خونده اند میدونند که در اون سن من تعلق خاطر شدیدی به دختری بنام سحر داشتم.
به مادرم گفتم:مامان به خدا من هنوز بچم.به خدا هنوز نمیدونم زن چیه.مامان اینکارا چیه.چرا بدون مشورت من؟؟؟!!!!!من که اصلا عروسو هنوز نمیدونم کیه.(ولی مامان توجهی به حرفم نمیکرد و میگفت برو حاضر شو که وقتی نیست).پرسیدم حالا عروس کیه؟!!!!!
گفت: دختر خوبیه مطمئن باش بدت نمیاد.خیلی هم نجیبه بیاد خودت میبینیش.
با سرعت پیش پدرم رفتم و از پدرم ملتمسانه خواستم که مراسمو بهم بزنه.پدرم دادی سرم زد و گفت این کت و شلوارو بپوش.پوشیدم و کراواتو که بلد نبودم ببندم برام بست.زدم زیر گریه.پدرم با شماتت گفت: خجالت نمیکشی که داری گریه میکنی؟؟!!!!امشب شب عروسیته تو دیگه مرد یه خونه و زندگی هستی.دیگه نبینم گریه کنیاااا.
ماجرا از دستم خارج بود و تصمیمو برام گرفته بودند.پرسیدم که: من کجا باید برم دنبال عروس.
گفتند:تو نمیخواد بری. تو فقط بشین رو صندلی مخصوص دوماد.عروسو میاریمش.متعجبانه منتظر ورود عروس شدم تا ببینم کیه.
همه مهمانامون اومدند و تبریکها بود که نثار من میشد.پدرم زیر گوشم مدام میگفت: اخماتو باز کن.این چه قیافه عبوسیه که گرفتی.آبرو ریزی نکن.ما آبرو داریم.
عروس با کلی هلهله و لی لی لی لی وارد شد و من این شکلی شدم:
خدایا این کیه؟؟!من که اینو نمیشناسمش.ولی خوشگل بود.صورتی گرد و کمی تپل داشت و قدش به نسبت دخترا متوسط بود.
عروس در غریو شادی مهمانان نشست کنارم و آقا شروع به خوندن خطبه کرد.اولین بار گذشت...دومین بارم گذشت...از خدا خواستم دختره جواب نده و مراسم بهم بخوره.بار سوم بله رو گفت و همزمان با بله گفتن عروس من اختیارمو از دست دادم و آشکارا زدم زیر گریه.
پدرم با عصبانیت در گوشم گفت:چرا گریه میکنی پدر.. آبرومونو بردی.فامیل گفتند دوماد از خوشحالی گریه میکنه.پدرم در گوشم گفت:طور عروسو از سرش بکش کنار. و گردنبندو به گردنش بینداز.
برگشتم و لبخندی به صورتش زدم و طورو برداشتم و گردنبندو هم گردنش کردم.همه مراسم از قبیل عسل تو دهن کردن و حلقه دست کردن و به زور اطرافیان همدیگرو بوسیدن انجام شد.با خودم گفتم که دیگه کار تموم شد.باید بپذیرم.
بزور بلندمون کردند و رقصیدیم(قابل توجه متحجرین
)مراسم تموم شد و من چون سنم قانونی نبود گواهینامه نداشتم.و یه نفر دیگه پشت ماشین نشست و ما رو به خونه ای بردند و من حیرون نگاه میکردم که ما رو کجا میبرند؟؟!!!
در شمال شهر ما رو وارد یه آپارتمان ۲ خوابه ای کردند و پدرم گفت:مبارکه.
پرسیدم:اینجا کجاست؟پدرم گفت:اینجا رو برات رهن کردم تا انشاالله در آینده صاحب خونه بشی.فردا هم بیا شرکت و مشغول شو.۲۰ درصد شرکتو هم بنامت میکنم.
خداحافظی کردیم و همه رفتند و من موندمو سپیده.ابتدا وقتی دیدم که همه وسائل زندگی مهیاست شگفت زده بطرف یخچال رفتم و دیدم که همه چی تو یخچال و فریزر برامون تهیه کردند.گوشت و ماست و برنج و روغن و...
برگشتم دیدم سپیده نگاهم میکنه.یه آن یادم اومد که چقدر بدبخت شدم و گریم گرفت ولی گریمو به هر شکلی بود کنترول کردم.وسط رقصم چندباری گریه کرده بودم.
گوشه تخت نشستم و زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:خدایا چیکار باید بکنم؟وای که چقدر خجالت میکشم.یه لحظه به فکرم رسید که این شبه رو به خیر بگذرونم فردا صبح همه چیزو برای سپیده بگم که منو مجبور به این وصلت کردند و من یکی دیگه رو دوست دارم.و دوستانه از هم جدا بشیم.هیچ اتفاقی هم نیفتاده.
به سپیده گفتم:میدونی چی از همه الان میچسبه؟خواب. من که اینقدر خستم که حتی گوشامم نمیشنوه که چی میخوای بهم بگی.سپیده هر کاری داری برای فردا. شب بخیر.پشتمو کردم و بی اعتنا خوابیدم.
خوابم نمیبرد.با خودم میگفتم که:آخه این دختره چه گناهی کرده.نمیشه که فردا بریم از هم جدا بشیم مردم فکر بد راجب عروس میکنند و خدا رو خوش نمیاد.پس خدایا چیکار کنم من بغیر از سحر هیچکی رو دوست ندارم.زدم زیر گریه.خوابم برد.
صبح زود که بیدار شدم دیدم ساعت پنجه.خودمو به خواب زدم.غافل ازینکه سپیده نبود.رفته بود نون بگیره.
خیلی فکر کردم یه بار تصمیم میگرفتم همه چی رو بهش بگم و از هم جدا بشیم و یه بار میگفتم که گناه داره دچار عذاب وجدان میشم.نمیدونستم چیکار کنم.آخر سر گفتم:آبتین این قسمتت بوده باید بپذیری.اینم که بد نیست خیلی هم خانمه.
صدای در اومد و دیدم که سپیده با نون بربری وارد شد.بلند شدم و پرسیدم:رفته بودی نون بگیری؟چرا به من نگفتی.خب منو بیدار میکردی.ازین پس هیچوقت صبح زود بیرون نرو خرید خونه هم با منه.
سپیده کم حرف بود. بخاطر رفتار شبی که گذشت ناراحتی ازش میبارید.مدام باهاش حرف میزدم.پای میز صبحونه نشستیم.ازش معذرت خواهی کردم.موقع رفتنم به شرکت شد.ازش پرسیدم:ناهار چی درست میکنی؟
گفت:مگه ناهار میای خونه؟
گفتم:من ناهار همیشه میام خونه.و بعد از استراحت عصر دوباره به سر کارم میرم این روش و برنامه زندگی منه.بابام خواست قبول کنه نخواستم قبول نکنه.
پرسید: تو چی دوست داری؟
گفتم: ماکارونی.ناهار منتظرم باش.شکمو بدون من ناهار نخوریااا.سرشو کشیدم جلو و پیشونیشو بوسیدم.خیلی خوشحال شد.گفتم:خداحافظ عزیزم.
وارد شرکت شدم.پدرم بود و عموهام و پسر عمه ام.پدرم به همه فامیل کار داده بود. و همه پیش پدر من بودند.به هیچکس محل نذاشتم و با عصبانیت روبروی پدرم نشستم.
پدرم با خنده معناداری پرسید:آبتین چه خبر؟
گفتم:این چه بلائی بود سرم آوردید؟!!!!!
پرسید:مگه دختر بدیه؟
گفتم:نخیر خیلی هم خوبه. ولی اینکار شما درست نبود و الان وقت ازدواج من نبود.
پدرم با خنده پرسید:دیشب خوش گذشت؟
حرفو عوض کردم.
دوباره با خنده پرسید و من عصبانی شدم و دادی سرش کشیدم که یه دفعه از خواب بیدار شدم.![]()
همتون سر کار بودید
وقتی بیدار شدم اینقدر خوشحال شدم که خواب بوده که از خوشحالی گریه کردم. و خدا رو بارها شکر کردم.حالا اون عروس چهره کدوم دختر بود نمیدونم.چون اصلا برام آشنا نبود.
فرداش برای دوستام با زبونی داغ و پر حرارت تعریف کردم تا رسیدم به قسمتی که شب رفتیم خونمون.
دهن های دوستانم باز شده بود و منتظر بقیه بودند.جای حساس خوابم بود.دیگه تعریف نکردم و با خنده گفتم خصوصیه.به التماس افتادند که تعریف کن ببینیم تو خوابت چیکار کردی.
گفتم که:باید همتون ببوسینم.خلاصه داستانی بود.
وقتی که با التماس زیادشون تعریف کردم زدند تو سرم و گفتند که:خاک توسرت تو خوابتم هیچ غلطی نکردی؟؟!!!
قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید