چهارشنبه سوری سی سال پیش

بنام آنکه هستی شیدای اوست

هیچ چهارشنبه سوری برام به اندازه ی چهارشنبه سوری هزاروسیصدوهفتادویک یعنی سی سال پیش خاطره انگیز نیست. من بودم و علی دوستم که بهش می گفتم علی بیضی چقدر امروز یادش بودم و چقدر دوست داشتم پیشم بود و با هم می رفتیم چهارشنبه سوری بپا می کردیم افسوس، افسوس تو خونه نشستم و افسوس وجودشو خوردم چهارشنبه سوری بدون اون برام لذت بخش نمی شه. روحت شاد بهترین رفیقم روحت شاد

سال نو انشاالله سال کامروایی مردم ایران باشه

یه روز سخت

بنام آنکه هستی شیدای اوست

امروز رفتم پارک کمی ورزش کنم اما باد می وزید چنان سوزی به صورتم خورد که سمت راست صورتم میگرنی درد گرفت و منو انداخت. هشت ساعت رو تختخواب افتادم. درد بیشتر از آستانه ی تحمل یک انسان بود نمی تونستم حرف بزنم با سختی بسیار به خدا گفتم این دنیا با این دردی که من می کشم نمیرزه یا منو ازین دنیا ببر یا خوبم کن طاقت ندارم .اما خدا منو نبرد و خوب شدم اما یه کم دیگه هنوز درد دارم خدا سر هیچکی نیاره. احساس می کنم دوباره از اول به این دنیا برگشتم