نام پدر قفل ها رو باز می کنه
بنام آنکه هستی شیدای اوست
چند ماه پیش خواب دیدم ماشینم تو خیابون روشن نشد یه دفعه بابام اومد و ماشینو هول داد و گفت کلاچو بگیر و ول کن ماشین روشن شد و هی گفت برو و خودش رفت
دیروز ماشینم خراب بود بردمش تعمیرگاه تعمیرکار خوشنامه و سرش شلوغ؛ باید وقت می گرفتم و نمی دونستم و نگرفته بودم گفت وقت بگیر و بعدا بیا هر کاری کردم قبول نکرد و گفت وقت بگیر گفتم میخوام برم سر خاک بابام سریع به شاگردش گفت ماشینشو درست کنید. پدر حتی نامشم قفل ها رو باز می کنه.
یاد خوابی که دیده بودم افتادم و اشکم سرازیر شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 8:13 توسط آبتین
|