اولین پست بعد وصل شدن اینترنت
بنام آنکه هستی شیدای اوست
قلبم درد و سوزش داره. شب و روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم. خیلیا بودند اما دیگه نیستند. اونا که راحت شدند البته یه سریا هم جهنمی شدند...
خوش به حال کسانی که برنامه ریزی ندارند وقتی اوضاع به هم میریزه چیزی رو از دست نمیدند . ماهایی که برای زندگی و پیشرفت کلی برنامه ریزی می کنیم و تلاش و زحمت می کشیم با این جنگ و مصائب همه چیزمون به هم میریزه
جمعه ای که گذشت هی ترش می کردم و قلبم درد می کرد. خوابیدم دوستم که فوت شده یعنی علی بیضی اومد توی خوابم توی ونک بودیم از ملاصدرا وارد ونک شدیم بهش گفتم هر وقت میای توی خوابم که همدیگه رو ببینیم توی ونکیم. البته اوایل که میومدی توی خوابم توی تپه های سعادت آباد و شهرک غرب بودیم.
توی خوابم می دونستم که خوابم و دارم خواب می بینم و می دونستم که علی بیضی برای دیدنم اومده توی خوابم . یه دستگاهی دستم بود نمی دونم موبایلم بود یا دستگاهی دیگه نشونم میداد که کجاها رو با علی قراره با هم باشیم و چقدر می تونیم با هم باشیم یواشکی دستگاهه رو نگاه می کردم . یواشکی بخاطر اینکه علی نفهمه که من چقدر ذوق دارم که بیشتر پیشم باشه. همون لحظه انگار علی فهمید که من قراره از خواب بیدار بشم یه دفعه برگشت و خیلی محکم صورتمو بوسید و بیدار شدم. جوری منو محکم بوسید که همه ی احساس دوست داشتنشو لمس کردم. بوسیدنش پر از دوست داشتن و تشکر بود. هر روز سر نماز مغرب و نماز صبح برای دو تا دوست فوت شده ام و پدرم قرآن می خونم و دعا می کنم.
خیلی این خواب شارژم کرد چون شنبه که بعد دیدن این خواب بیدار شدم روز بدی برام بود و شایدم اومده بود تا تسکینم بده که محل کسب و کارمو که مجبورم تحویل صاحب ملک بدم (بخاطر قطعی اینترنت و تعطیلی کارم و تامین نشدن اجاره) شاید می خواست فشار عصبی و روانیمو کم کنه.
الان که دارم می نویسم هنوز قلبم سوزش و درد داره.
صاحب ملک (زن و شوهر شصت ساله بودند) خیلی بیشرف بودند. به زنه که طرف گفتگوم بود گفتم از شرایط جنگی سوء استفاده کردی که خسارتی روی خسارت هایی که بهم وارد شده بار و تحمیل کنی. هی می گفت امسال سال کار نیست. گفتم یک ماه صبر کن تا من این چند ماهی که جنگ بود رو اجاره هاشو تامین کنم قبول نکرد. خدا خودش می دونه باهاشون چیکار کنه. می تونستم تخلیه نکنم تا میرفت دنبال حکم تخلیه من اجارشو تامین کرده بودم اما خیلی دل چرکین بودم. خودش که زن بود و دندانپزشک با وکیلش که اونم زن بود رو له کردم. هی می گفت برادر من . داد کشیدم: من برادر شما نیستم شما هم خواهر من نیستید هیچوقتم دوست نداشتم که برادرت باشم از اینکه الان باهاتون دارم صحبت می کنم هم خوشحال نیستم هیچ احترامی هم براتون قائل نیستم. چهار بار گفت برادر من هر چهار بار همین ها رو بهش گفتم. گفتم من یک رنگم و مثل شما صد رنگ نیستم
گفت بذار احترامت باقی بمونه
گفتم نه نظرت درباره ام برام مهمه و نه اینکه بخوای برام احترام قائل باشی یا نباشی برام مهم نیست اصلا خودت برام مهم نیستی نظرت توی احترام من هیچ تاثیری نداره چه برام احترام قائل باشی چه نباشی من شخصیت محترم جامعه ام و...
شوهره کنار اومده بود اما زنیکه دندانپزشک کنار نیومد.
وکیله گفت من وکیلم فکر کرد الان می ترسم! منم در جا گفتم قولنامه که ثبتی نیست و قابل پیگیریم نیست و کاریم از دستتون بر نمیاد چکامم که ثبت نکردم.
وکیله فهمید که من ببو نیستم هی به همدیگه می گفتند هفت خطه . وقتی دیدند که ببو نیستم گفت مراحل قانونی شکایت شش ماه تا یک سال طول می کشه چیکار می خوای بکنی؟ گفتم می تونم بلند نشم و کاریم از دستتون بر نمیاد اما دل چرکینم و چون بخاطر رفتار این ها دل چرکینم بلند میشم.
و با همین شرایط اونجا رو ترک کردم.
با تمام این اوصاف هیچوقت ناامید نشدم و از دعا کردن دست نکشیدم چون می دونم که خدای من بزرگه.