بنام آنکه هستی شیدای اوست

حدودای شروع جنگ بود یا قبلش یا بعدش، متوجه برآمدگی توی حفره گلوم شدم و پرسیدم تا حالا دیده بودی اینجام برآمدگی زده!؟ گفت نه. زیر لب گفتم هیچوقت حواست بهم نبوده

نشستم تمام عکسامو نگاه کردم و دیدم که تا دو سال پیش توی عکسام این غده توی گلوم بوده دو سال قبل تر نبوده!!!

یه آ ه ن گ ی رو اون سال ها لطیف شروع میشد و میرفت اوج خیلی بالا اون سال ها خ و ن د ه بودم و فشار غیر عادی به حنجره و گلوم وارد شد چه موقع تمرینش چه موقع اجرا و چون لطیف شروع میشد و همونجور تا بالا لطیف بود واقعا سخت بود

بعد جنگ با اصرار و فشار مادرم رفتم دکتر یه دکتری که حدود پنج هزار تا توی اینترنت بهش امتیاز داده بودند و امتیازش پنج ستاره بود و همسرم دوستش میشناختش بهم معرفیش کرد و رفتیم پیش اون

اول یه سونوگرافی برام نوشت و رفتم توی صف بیمارستان نشسته بودم همون جا یه شعری رو سرایش کردم و حدود هفت بیت نوشتم تا نوبتم شد دکتر سونوگراف گفت وضعت خوب نیست سمت چپ گلوت جای خالی نیست همه رو پر کرده!

اونجا با چند نفر که درگیر این مشکل و بدخیم بودند صحبت کردم و گفتم من که ادامه ی درمان نمیدم هر چی شد، شد

گفتند از درون تمام بدنتو پر می کنه چی چیو ادامه درمان نمیدی!

مادرم داد و بی داد کرد که باید ادامه بدی و رفتم دکتر و سونو رو نشونش دادم سریع یه بی اوپسی برام نوشت

پرسیدم آقای دکتر روراست بهم بگو بدخیمه! من ترسی ندارم

گفت : برات بی اوپسی نوشتم که همینو بفهمم دیگه الان که نمی تونم بفهمم

خونه که برگشتم دخترم خیلی نگران بود سریع اومد و گفت آزمایشتو بده رفت و همه چی رو توی لب تاپش درآورد گفت باید بی اوپسی کنی تا معلوم بشه

فرداش با همسرم رفتیم بی اوپسی خود دکتر بی اوپسی میکرد کلی علاف و خسته شدم

اومدم خونه خسته بودم.

دخترم اومد و پرسید چی شد؟ گفتم نتیجش ده روز دیگه معلوم میشه. دیدم صدای دخترم می لرزه. خسته نشسته بودم سرمو برگردوندم و پرسیدم: چرا نگرانی!؟ نگران هیچی نباش و نترس.

خودم از همه آروم تر بودم. مادرم دائم زنگ میزد و صدای مادرمم می لرزید. مادرم گفت برادر بزرگم هی بهش زنگ میزنه و مدام حال منو می پرسه و میگه اصلا طاقت ندارم به آبتین زنگ بزنم بهم بگه بدخیمه . بگه بدخیمه میزنم زیر گریه‌

این بود که خانمش از طریق مادرم پیگیر حال من میشد، خود برادرم می گفت طاقت نداره.

خودم حقیقتش خیلی خوشحال شده بودم که کلکم کنده بشه. خواستم دعا کنم و از خدا بخوام که منو ببره.اون دنیا رو که دیدم خیلی قشنگه... اما یه ذره فکر کردم و گفتم من دلم می خواد که برم اما خانوادم اگه آسیب ببینند چی!؟ این دعا خودخواهیه و شاید خود خدا هم ناراحت بشه. به خدا گفتم . خدایا هر چی خودت صلاح میدونی بهش راضیم اگه صلاح میدونی منو ببر اگه صلاح می دونی منو توی این دنیا نگهدار

البته خودم از خدا خواسته بودم که منو با یه ایست قلبی ببره نه با مریضی. دیگه چند بار به خدا گفتم هر چی خودت صلاح میدونی راضیم

بی اوپسی با چند روز معطلی آماده شد مادرم حالش خیلی خراب بود صداش پشت تلفن به شدت می لرزید دیگه نگرانی مادرم منو بی تاب کرد و سریع نتیجه آزمایشو گرفتم زده بود : چند تا توده غول پیکر هست که به نفع خوش خیمه. از برگه آزمایش عکس گرفتم و توی روبیکا برای مادرم فرستادم زنگ زد و گفت همین الان ببر ببین دکتر چی میگه. رفتم دکتر همسرمم اومد و دکتر با خنده بهم گفت جستیااااا جستی

گفتم: آقای دکتر ننوشته که خوش خیم، نوشته به نفع خوش خیم!

گفت خودت تنت میخاره ها خندیدیم. گفت تا شهریور صبر کن اگه کوچکتر شد یا همون اندازه موند دستش نمی زنیم اما اگه بزرگتر شد درش میاریم.

به برادرم گفتم خوش خیمه گفت من طاقت نداشتم بهت زنگ بزنم گفتم دلم میخواست برم بهم گفت می دونم. تعجب کردم !!!

از رفتارام که خوشحال بودم فهمیده بودند که خودم دلم می خواست که برم، اما خدا صلاح دونست که باشم.

به برادرم که تماس میگیرم یا اون بهم تماس میگیره مثلا ده شب که تماس می گیریم تا چهار صبح صحبتامون طول میکشه... بیشتر موقع ها جررر و بحث سر مسائل عقیدتی می کنیم. چونه خیلی گرمی داره🤣 هم اون روی اسپیکر میزنه هم من. من گوشی رو به گوشم بگیرم سردرد می گیرم مجبورم بزنم به اسپیکر اونم میزنه اسپیکر🤣

بعد مادرم بهم زنگ زده و سراسیمه بهم میگه خواهر بزرگش بهش زنگ زده و گفته که پسرش یه دوست داشته همین طوری شده خو * ا نند ه بوده و دکتر بهش گفته که دیگه ن*خو ن دیگه ن*خ وند و خوب شد تو هم دیگه ن خ و ن گفتم به دکتر گفتم و گفتم رنج بالا و ا *ک*تا و بالا می خونم گفت نه مال اون نیست و مادرم هی جر و بحث کرد و گفتم من اگه بدونم که اگه ب *خ و ن م می میرم بازم م *ی خ و ن م گوشی رو قطع کرد.

خواهرشو بچه هاشو هفت ساله ندیدم. هفت سال پیشم مرگ یه نفر بود توی مراسم دیدمش خونشون شهرستانه میاد تهران خودشون مهمونی می گیرند اما ما رو دعوت نمی کنند گفتم او ز گل چی شده خیرخواه من شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حسادت همین.